نشانه ها
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
برای من دنبال کردن نشانه ها همواره امری آشنا، دوست داشتنی و جذاب بوده است. این اعتقاد به روبروی هم قرارگرفتن و پیغام های آسمانی همیشه برام هیجان انگیز بود و دلم میخواست با تمام وجود به متافیزیک و
صلا
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
گوشت رو بچسبون به زمین. به صدای زمین گوش بده. اونقدری که نشون میده ساکت و آروم نیست. وقتی گوشت رو میذاری روش حس میکنی یه گردآب توشه. یه دست که هر لحظه به سمتت هجوم میاره و عقب میره. اون همه رو بلعیده.
تهوع
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
من انقدر دوستت دارم که اصلا میخواهم قورتت بدهم اما تو همیشه مثل هسته ی هلو در گلویم گیر میکنی و من مجبورم دستم را تا ته در حلوقمم فرو کنم و تو را همراه با محتویات معده ام بالا بیاورم.
از دست دادن
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
اینکه چرا تلاشی برای به دست آوردنت نکردم به این خاطر بود که میترسیدم بعد از به دست آوردن، از دستت بدهم. من با این ترس از دست دادن بزرگ شدم و این ترس با گوشت و پوست و خونم عجین شده است.تقریبا دو سالم
حمله
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
بهم گفت: دستت رو بهم بده. میخوام انگشتات رو ببینم. وقتی دستم توی دستاش بود دائما منتظر بودم تا هر چه سریع تر انگشتامو از دستاش بیرون بکشم. انگشت های زشتم رُ خیلی دوست دارم چون اونا منو عمیق لمس میکنن،
غلط کردی
-
تاریخ: 1398/2/1 ساعت: 14:18
یه رویا ازت تو سرم داشتمغلط کردی به رویاهام دست زدی.
تو
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
راستش من اصلا از تو خوشم نمی آید؛ فقط از مژه هایت خوشم می آید و چانه اتو انگشتانتو چشمانتو...
پیرزن
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
ازش پرسیدم:(به نظر تو پیری من چگونه است؟) کمی فکر کرد و بعد چند دقیقه گفت :(من فکر میکنم تو یک استاد ادبیات میشوی. یک پیرزن و که ساپورت با دامن ماکسی میپوشد و عینک ته استکانی میزند و موهای بلندش را میبا
رویا
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
دیشب بین خواب و بیداری رویا ویی دیدمتو بودی و من پشت سرتکوهستان بود و همه جا درههمه جا خاکستری بودمثل همیشه آرام و با وقار میرفتی و من پشت سرت میدویدم و با چهره ی پریشان با بغض جیغ میزدم: وایسااما انگار
پرتگاه
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
روزی سرانجام روی لبه ی پرتگاه و زندگی ام می ایستم در حالیکه راهی جز پرواز یا سقوط برایم نمانده است.
چشمانت
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
چشمانت و تتمه ی زبان منقرض شده ای است که تو آخرین بازمانده اش هستی.
خشکسالی
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
دستانت مفهوم خشکسالی و اند و چشم های من ابرهای باران زا دستت را به سوی آسمان دراز کن، بگذار پس از سال ها در این صحرا باران بیاید.
یادداشت۱
-
تاریخ: 1397/10/5 ساعت: 21:17
لطفا به من نزدیک نشوبگذار با تصاویر خیالی ام زندگی کنمزیرا مرگ من درست از زمانی آغاز میشود که دیگر خیال پردازی نمیکنم.